آقاي « مستقيم » روزنامه ي خبري عصر را خريد و پس از آنكه بار ديگر يكايك
اشياء فروشگاه بزرگ « فرزانه » را نگاه كرد به سوي خانه اش رفت . معهذا چند مطلب
هست كه قبل از رسيدن او به خانه بايد روشن شود : اول اينكه آقاي مستقيم سي و پنج شش
سال داشت و ريشش را سه چهار روز يك بار مي تراشيد و هميشه آشفته و ژوليده بود و
اخيراْ پس از هفت هشت ماه كه از اداره ي دخانيات بيرونش كرده بودند توانسته بود شغل
ناچيزي ( كه مي توان فرض كرد نوشتن روي عدل ها و بسته هاي قماش باشد ) در يك
تجارتخانه ي بزرگ به دست بياورد . دوم اينكه خانه ي او در حقيقت اتاق كوچك و مرطوبي
بود كه در يكي از محلات دور افتاده قرار داشت و اجاره اش ، با در نظر گرفتن تمام
معايب و بدي ها ( از آن جمله نداشتن برق و آب ) ، ماهي پنجاه تومان بود ( يك سوم
درآمد آقاي مستقيم ) . و ديگر اينكه برنامه ي هر روز عصر آقاي مستقيم مشخص و
تغييرناپذير بود : پياده روي از خانه تا خيابان ، خريدن روزنامه ، تماشاي گهواره ها
و درشكه هاي بچگانه در فروشگاه فرزانه و احياناْ در فرصت هاي مقتضي لمس آنها و حتي
تكان اندكي به يكي از گهواره ها و بالاخره پياده روي از خيابان تا خانه .
وقتي
آقاي مستقيم به خانه رسيد و لباس هايش را درآورد به رختخوابش تكيه داد و نشست ،
تازه هوا رو به تاريكي مي رفت . چراغ گردسوزش را كه تنها يادگار مادرش بود روشن كرد
و پهلوي دستش گذاشت . مدتي فكر كرد و بعد روزنامه را برداشت و يكراست به سراغ صفحه
ي مخصوص آگهي هاي تسليت رفت و با قيچي كوچكي كه زير قالي كهنه اش گذاشته بود ، مثل
هميشه ، مثل هر شب ، ستون هاي آگهي را با دقت تمام چيد و بقيه ي روزنامه را مچاله
كرد و در سطل نسبتاْ بزرگي ، كه به زبان ساده تر گوشه اي از آشپزخانه اش را تشكيل
مي داد ، انداخت . احساس مي كرد كه بار سنگيني را از دوشش برداشته اند ، معهذا با
وجود اينكه شوق و وسوسه ي سوزاني نگاهش را به طرف تكه ي روزنامه مي كشيد ، مي خواست
لذتش را با كمي امتناع و خودداري دو چندان كند و بنابراين باز هم ، به عادت هميشگي
، تصميم گرفت كه قبل از خواندن آگهي هاي جديد سري به انبوه ستون هاي قيچي شده ي
روزنامه كه در طي ماه ها و سال ها گرد آورده بود بزند . برخاست و از روي سر بخاري
دسته اي از آنها را برداشت و پس از آنكه به دقت و با نظم و ترتيبي خاص روي زمين
پهنشان كرد ( گوئي مي خواهد با ورق فال بگيرد ) ، چراغ را نزديك تر كشيد و خودش نيز
در جاي سابقش نشست . اما اين بار به حال سجده درآمد و چانه اش را روي دست هايش
گذاشت . خيلي خوب ! اكنون مي توانست آنچه را بارها خوانده بود باز بخواند : « به
مناسبت فوت غفران پناه جنت آرامگاه آقاي آقاسيد صالح شهرابي طاب ثراه … » ، « با
نهايت تأثر درگذشت ناگهاني بانو صغرا شعيبي را كه بر اثر سانحه ي اتوموبيل اتفاق
افتاده به استحضار دوستان و آشنايان مي رساند … » ، « خانواده هاي … و … با نهايت
تألم مرگ جانگداز جوان ناكام … »
آقاي مستقيم خود نمي دانست چرا و از چه وقت به
اين سرگرمي ( اصطلاحي كه اوائل خودش به اين كار داده بود ) علاقه پيدا كرده است .
آنچه به خاطر مي آورد اين بود كه سال ها پيش ، در سنين خيال انگيزي كه از دبستان پا
به دبيرستان مي گذاشت ، سخت به اين فكر افتاده بود كه تاريخ مرگ مردان بزرگ را در
دفترهائي ، كه البته به سليقه ي خود تنظيم خواهد كرد ، يادداشت كند و اين كار را
كرده بود . پس از آن نوبت دانشمندان و شاعران و بزرگان معاصر رسيده بود كه نامشان
يكي پس از ديگري در مجموعه ي آقاي مستقيم ثبت مي شد و بعد هم … يك روز آقاي مستقيم
اين طور استدلال كرده بود : « مردم عادي ! مردم عادي كه مثل گوسفند به دنيا مي آيند
و مثل گوسفند مي ميرند ، ميليون ميليون ، هر روز زير ماشين ها و آوارها مي روند ،
گلوله مي خورند ، مرض مي گيرند ، انگار فقط به اين دنيا پا گذاشته اند كه بميرند ،
اما لااقل آنها همه چيزشان طبيعي تر از اين لولو هاي سر خرمني است كه ما به آنها
بزرگان مي گوئيم . خوب ديگر ، بايد من از مرگ اين آدم هاي گمنام و البته احمق كه
دنيا و زندگي و خدا و تمام اين بند و بساط ها به خاطرشان به وجود آمده است باخبر
شوم و راهش اين است كه … »
با وجود اين ، آقاي مستقيم حتي يك لحظه هم از خواندن
خبر مرگ مردم خوشحال نمي شد و عجيب اين است كه هيچ نكته ي تازه اي هم در تكرار اين
عمل يا تفكر در باره ي آن كشف نمي كرد و انصاف بايد داد كه مساله ي اعتياد هم در
ميان نبود . شايد بتوان گفت ( و اين فرض از اينجا ثابت مي شود كه آقاي مستقيم در
ماه ها و سال هاي اول بقيه ي مطالب روزنامه را هم با علاقه مي خواند ) كه او در
ميان آگهي هاي تسليت به دنبال چيزي مي گشت كه در صفحات ديگر نيافته بود و از اطلاع
بر مرگ مردم كوچه و بازار حالتي را طلب مي كرد كه در ضمن مطالعه ي مرگ بزرگان و
غيرعادي ها برايش دست نداده بود :
آقاي مستقيم زماني هم يك ماه تمام در باره ي
اين مساله فكر كرده بود كه اگر بميرد چه خواهد شد و در خيالش اين طور پيش بيني كرده
بود .
زنش ، « گلوريا » ي قشنگش ، بلوز دكولته ي قرمز رنگش را در مي آورد و دامن
سبز چين دارش را هم به گوشه اي مي اندازد و لباس سياه ، لباس عزا مي پوشد . آه !
زيبائيش فتنه انگيز مي شود . بي آرايش و با آن معجر سياه و چشم هاي سرخ اشك آلود چه
آتشي به پا مي كند . شب تا سحر بر سر نعش شوهرش كه با قيافه اي آرام و زلف هاي مجعد
و حالتي ملكوتي به خواب ابدي فرو رفته است اشك مي ريزد . دست سرد يخ زده ي او را به
دهان مي برد و با لب هاي هوس آلود و درشتش كه اكنون در آتش تب مي سوزد بر آن بوسه
مي زند . آن وقت بچه ها … آخ ! « هوشي » در گهواره اش جيغ مي زند و دست هايش را در
هوا تكان مي دهد ، مثل اينكه مي خواهد كابوس وحشتناكي را از خود براند . « مهري »
گهواره اش را تكان مي دهد و برايش لالائي مي گويد . اما خودش نمي داند چه خبر است .
« سوزي » و « احمد » با چشم هاي حيرت زده و صورت هاي ملتهب ، در گوشه اي به آغوش هم
خزيده اند و احمد كه بزرگ تر است سوزي را دلداري مي دهد : « نمي خواد غصه دار بشي ،
بابا رفته مسافرت ، اينكه چيزي نيست ، دوباره ميادش ما را به كولش مي گيره ، مي
بردمون كودكستان ، ماچمون مي كنه … » و سوزي هق هق مي كند : « من خودم با گوش خودم
شنيدم كه آقاي دكتر گفتش بابا مرده است ، به مامان مي گفت ديگر گريه نكنيد
»
فردا صبح اول وقت به پدر و مادرش كه در يكي از شهرستان هاي شمالي هستند و به
خواهران و برادرانش كه در شهرهاي مركزي و جنوبي زندگي مي كنند تلگراف مي زنند و مرگ
او را خبر مي دهند . طياره ها و قطارها به كار مي افتند ، ماشين ها دنده عوض مي
كنند و تا غروب همه مي رسند . خانه بزرگ است و براي پذيرائي از همه به اندازه كافي
اتاق دارد . وسائل عزاداري نيز آماده شده است . در برنامه ي آگهي هاي تجارتي صبح
راديو ، اين واقعه را به اطلاع دوستان و آشنايان مي رسانند .
واي ! غروب چه محشر
و مصيبتي بر پاست . گلوريا روي تابوت افتاده است و فرياد مي زند : « نبريدش !
نبريدش ! او را دوست مي دارم . او را دوست مي دارم … » بچه ها به سرشان مي زنند و
موهايشان را مي كنند و در همين لحظه …
آقاي مستقيم يك ماه تمام لذت اين لحظه ي
فراموش نشدني را با تمام قلب و روحش چشيده بود : به نحو مرموز و معجزه آسائي ، آقاي
مستقيم زنده مي شود ، يكباره از درون تابوت برمي خيزد و با نگاه ظفرآلودي همه را
برانداز مي كند . مسلم است كه بهت و حيرت عمومي كه تا سر حد ترس و وحشت پيش رفته
است چند دقيقه طول مي كشد . اما به زودي همه چيز تغيير مي كند : گلوريا به سرعت به
درون يكي از اتاق ها مي دود و چند ثانيه بعد با بلوز دكولته ي قرمز و دامن چين دار
آبي ( سبز يا آبي ؟ ) و آرايش دل انگيزش برمي گردد ، احمد و سوزي به صداي بلند
اشعاري را كه تازه در كودكستان ياد گرفته اند مي خوانند ، هوشي با كمال راحتي به
خواب مي رود ، مهري دست از لالائي گفتن برمي دارد و به سوي خانواده و آشنايان پدرش
كه هر كدام به نحوي داد و فرياد مي كنند ، مي رقصند ، مي خندند و يا حتي گريه مي
كنند ، متوجه مي شود …
پس از اين يك ماه بود كه آقاي مستقيم با واقع بيني بيشتري
درباره ي اين سؤال كه : « اگر بميرد چه خواهد شد ؟ » انديشيد و چنين نتيجه گرفت : «
معلوم است چه خواهد شد . خيلي ساده است . صاحبخانه با نفرت و انزجار هر چه تمامتر
به كلانتري خبر مي دهد كه يكي از مستأجرانش كه سه ماه كرايه هم بدهكار بوده است به
درك واصل شده است . در كلانتري اول كسي توجه نمي كند ، ولي چون زن صاحبخانه در اين
اثنا به ميدان مي آيد و بد و بيراه مي گويد ، افسر نگهبان به يكي از پاسبان ها
دستور مي دهد كه پزشكي قانوني و اداره ي بهداشت و دايره ي آمار و سالن تشريح
دانشكده ي پزشكي را مطلع سازند . پس از مدتي جنازه اش را برمي دارند و مثل لاشه ي
متعفن يك الاغ به داخل نعش كش پرتاب مي كنند و به مقصد مي برند . البته در اين ضمن
از زن صاحبخانه تحقيقات خواهند كرد :
ــ زن داشت ؟
ــ نه .
ــ از او چند
بچه باقي مانده است ؟
ــ بچه نداشت ، آقا ! يك بار گفتم .
ــ پدر ، مادر ،
خواهر ، برادر ، قوم و خويش ، از اين بازي ها ؟
ــ هيچ . بدبخت الدنگ خودش بود و
خودش . پدر و مادرش سال هاي سال است سقط شده اند . خانواده مانواده هم نبايد حرفش
را زد . فقط گويا چند تا رفيق و آشنا داشت ، توي اداره اش بودند يا زهرمار ديگر نمي
دانم ، اما اين اواخر آنها هم غيبشان زده بود … »
و آقاي مستقيم صلاح در اين
ديده بود كه مسائل را فراموش كند و ديگر به اين فكر نيفتد كه اگر مرد ، چه خواهد شد
، يا اگر آگهي مجلس ختمش را ديد چه خواهد كرد . بنابراين … پس از وارسي كامل تكه
هاي روزنامه هاي قديمي ، آنها را مثل اول روي هم گذاشت و مرتب كرد و بعد فتيله ي
چراغ را بالاتر كشيد و روزنامه ي چيده شده ي امشب را برداشت . لبخند زد : « خب ،
امشب ببينم چه خبر است ، چند نفر مي شوند ، چند تا كله گنده دارد و چند تا بي بو و
خاصيت »
بنا كرد به خواندن : « به مناسبت درگذشت بانو شهربانو والده ي ماجده ي …
» ، « از آقايان محترمي كه در مراسم تشييع جنازه ي فرزند دلبندم … » ، « با كمال
تأسف فوت مرحوم آقاي مستقيم كارمند سابق اداره ي دخانيات را به اطلاع دوستان و
آشنايان مي رساند … » ، « … مصيبت وارده را به خانواده هاي محترمي كه در اين واقعه
عزادار شده اند تسليت مي گوئيم »
آقاي مستقيم خبر را تا به آخر خواند و زير لب
گفت : « چيز جالبي ندارد ، مثل هميشه است » اما هنوز آن را روي ساير تكه ها نگذاشته
بود كه فرياد زد : « ها ؟ » و روزنامه را آهسته به طرف چراغ آورد ، انگار مي ترسيد
يك دفعه دستش آتش بگيرد . چشم هايش را به آن خيره كرد . بار ديگر ، اما آنقدر آهسته
كه خودش هم نشنيد ، زمزمه كرد : « ها ؟ » اما همه چيز به وضوح و روشني در برابر
نگاهش بود ، در برابر چشمش بود : « آقاي مستقيم كارمند سابق اداره ي دخانيات » …
مخصوصاْ با حروف دوازده سياه چاپ شده بود و املايش هم عيبي نداشت : مستقيم با سين و
قاف … و بعد : « بعد از ظهر فردا مجلس ترحيم آن مرحوم در منزل يكي از دوستانش ،
خيابان شهرت ، شماره ي 36، برگزار مي گردد »
پس اينطور ؟ شايد لازم بود بترسد ،
اما مسأله اينجاست كه سخت تعجب كرده بود . نه … چرا ناراحت باشد يا فكر كند ؟ بايد
خنديد ، بايد مدت ها خنديد . براي چه كس تاكنون چنين فرصت گرانبهائي روي داده و
كدام مرد يا زن خوشبختي به اين درجه از سعادت رسيده است كه در مجلس ترحيم خودش شركت
كند و حرف هائي را كه درباره اش مي زنند با گوش هاي خودش بشنود ؟ ببين ، چه سرنوشتي
، چه موفقيتي ، كه نصيب هيچ يك از بزرگان و دانشمندان و مردان غيرعادي نشده است ،
حتي پيغمبرها و امام ها … آه ، اما آيا او واقعاْ مرده است ؟ چه سؤال جالبي ! لااقل
از ديروز تا كنون ديگر در اين دنيا نبوده است . اما اين چراغ … نگاه كن فتيله اش را
بالا و پائين مي كشم . اين پايم … درازش مي كنم و باز جمع مي كنم . اين هم صداي داد
و فرياد زن صاحبخانه … چقدر فحش مي دهد ( مثل هميشه ) خيلي خوب ، پس كجاي من مرده
است ؟ اين چه دروغي است ؟ اين چه عقيده اي است كه مي خواهند به من تحميل كنند ؟ اما
… آيا ممكن است ، ممكن است اشتباه بكنم ؟ چه دليلي هست كه قبرم را به صورت اتاق
سابقم نساخته باشند ؟ نگاه كن ، راستي هم بي شباهت به قبر نيست و اين صداها … خيلي
خوب ، خيلي خوب ، اين هم اشباح و موجوداتي كه شب اول به سراغ مرده مي آيند . چه خوب
آنها را مي بينم . چاره اي نيست . بفرمائيد دوستان گرامي ! خوش آمديد ! متأسفانه از
شام خبري نيست . حاضري ! هر شب بنده حاضري مي خورم . ظهرها هم مي روم در يكي از اين
كافه ها… جاي شما خالي است . ميوه ؟ شربت ؟ خواهش مي كنم ، راحت بنشينيد . اينجا
هيچكس نيست . خانم بنده ؟ دم پاي شما به سينما رفته است . مي دانيد ، بچه ها را به
مادربزرگشان سپرده است ( آخر من حوصله ي بچه داري ندارم ، يعني معذرت مي خواهم راهش
را بلد نيستم ) وانگهي … اين دفترها را مي بينيد ؟ يادگار جواني من است . البته مي
فهميد مقصودم چيست : دفترچه هاي حساب پس انداز بچه هاست . هركدامشان سه چهار هزار
تومان دارند . كم است ، بله خيلي كم است ، اما تقصير من چيست ؟ من هر كار توانسته
ام كرده ام ،
از همان روزهاي اول . چهار تا خواهر داشتم ، يكي پس از ديگري
مردند . برادرهايم ، دو تا برادرم ما را گذاشتند و هر كدام به يك طرف رفتند . سال
هاست ، گوش مي كنيد ؟ سال هاست . من هم درس مي خواندم و هم خرج خودم و پدر و مادر
پيرم را در مي آوردم . آن وقت ، شما بهتر مي دانيد ، آنها هم مردند . بعد اين جور
شد . يعني همين طور كه ملاحظه مي فرمائيد … دارم اعتراف مي كنم ، اينها را بنويسيد
. چي ؟ چراغ را خاموش كنم ؟ باشد . آه ، چقدر تاريك و گرم است ، چقدر هوا خفه كننده
است ! با اين همه به من اجازه نداده اند در حياط بخوابم . ولي شما چطور خواهيد نوشت
؟ معذرت مي خواهم ، نمي دانستم كه از آن دنيا آمده ايد . آخر من مرده ام . اين
انگشت هايم : چه صدائي مي كند . اين هم پايم : اصلاْ تكان نمي خورد . آن وقت من در
جواني ام ( حالا ديگر پير شده ام ) هميشه به ياد آنها بودم . چه سال هائي بود ! ده
سال در اين فكر بودم كه يك اتاق كوچك در گوشه اي به دست بياورم كه براي خودش مستقل
باشد ، همسايه و آقا بالاسر و فضول دور و برش نباشند . آن وقت مي دانيد چه كار مي
كردم ؟ مگر از كجا با گلوريا ، زن اولم آشنا شدم ؟ همين طور ، توي خيابان ديدمش و
يك ماه او را به همان اتاق مي بردم و تا صبح با او راز و نياز مي كردم و دست آخر با
هم عروسي كرديم . اما اين قصه مال چند سال بعد است . چرا همه چيز را با هم اشتباه
مي كنم ؟ تقصير من نيست … تصديق كنيد كه نمي خواهم گولتان بزنم . خلاصه ، به جاي يك
اتاق ، حتي يك متر مربع زمين خشك و خالي هم گيرم نيامد . آن وقت تصميم گرفتم ازدواج
كنم ( برايتان گفته ام كه جرأت رفتن به فاحشه خانه را نداشتم ؟ ) ديگر از زن هاي
خيابان سير شده بودم . گلوريا را طلاق دادم و به « افسانه » روي آوردم . افسوس (
دخترك بلهوس ! ) شرطش اين بود كه يك خانه ي خوب بخرم و به او هديه كنم . اما من از
كجا مي توانستم خانه بخرم ؟ دو سه سال بيهوده در اين راه سعي كردم و بالاخره دل از
او كندم . اما باز هم چاره اي نداشتم . من هم مرد بودم ، من هم جوان بودم ، هزار
آرزو داشتم . بگذريم از اينكه صدها مانع و عامل مرا از نزديكي با زن ها دور نگاه
داشته بود ( اينها را در يك مقاله خوانده بودم ) و روز به روز در من اين اعتقاد
محكم مي شد ، به صورت ايمان در مي آمد ، كه نمي توانم با زن روبه رو شوم ، و حتي
اگر افسانه هم به طرفم بيايد راستش را بخواهيد اين سؤال را از خودم مي كردم : « آيا
مي تواني او را راضي و خوشبخت كني ؟ آيا در خود چنين جرأت و نيروئي سراغ داري كه
درباره ي ترس ها و افكار باطلي كه در طي سال هاي دراز در مغزت انبار شده است فكر
نكني ؟ »
خوب معلوم است نمي توانستم . آن وقت ناچار شدم با « كماله » زن مهربانم
كه اكنون به سينما رفته است پيوند ازدواج ببندم . چه خوشگل است ! هميشه چادر سر مي
كند ، رو مي گيرد ، از آرايش و اين مدهاي عجيب و غريب بدش مي آيد . اما باور كنيد
خوش سليقه است . چه چشم هاي بادامي درخشاني دارد ! اما من پستان هايش را بيش از هر
جايش دوست مي دارم . نوك هاي كوچولو و باطراوتشان را هر شب مي مكم ( اوه معذرت مي
خواهم .) ولي ، چه بايد كرد ، با اين همه بدبختم . سوگند مي خورم كه آدم بدبختي
هستم . آخر درآمدي ندارم ، خانه و زندگي ندارم . پس اندازي ندارم ، قوم و خويشي
ندارم ، و از آن گذشته هميشه نگرانم ، نگران آينده ي كماله و بچه هايم هستم . مي
ترسم مبادا كماله از من سير بشود و با مرد ديگري روي هم بريزد . آخ ، شما كه اين زن
ها را نمي شناسيد ! فقط پول مي خواهند ، فقط ماشين مي خواهند . فقط لباس تازه و
آرايش تازه مي خواهند . آن وقت من ، با صد و پنجاه تومان در ماه ، چگونه مي توانم
زن بگيرم ؟ چاره اي غير از تجرد ندارم ، ولي شما مي خنديد ؟ معلوم است ، بايد خنديد
. يك آدم مرده به مجلس ختمش برود ! فردا بعد از ظهر… شام … شام … همه اش همين ،
حاضري … و ناهار . تمام زندگيم همين . ولي اكنون كه مرده ام چه احتياجي به خوردن
شام و ناهار دارم ؟
***
بعد از ظهر گرمي بود . آقاي مستقيم ريشش را تراشيد و
سرش را شانه كرد و به لباس هايش برس زد و بر روي كفش هايش كهنه ماليد و با قدم هاي
مطمئن به طرف خيابان شهرت راه افتاد . با آنكه از ديشب تاكنون غذا نخورده بود گرسنه
نبود و ميل عجيبي ( نه ميل زيادي ) به كشيدن سيگار داشت . يك بسته سيگار برگ خريد و
همين كه داشت يكي از آنها را آتش مي زد با خود فكر مي كرد كه امروز شايد يكي از گرم
ترين روزهاي تابستان باشد . هنوز به خانه ي شماره ي 36 نرسيده بود كه از سر و صداي
بلندگو فهميد مجلس تذكر آبرومندي برايش دست و پا كرده اند . وقتي وارد شد او را به
اتاق بزرگي هدايت كردند كه پر از آدم هاي ناشناس بود . با اين همه در همان نگاه اول
توانست دو تن از همكاران سابقش را كه هنوز هم در اداره ي دخانيات كار مي كردند
بشناسد ( معلوم شد ، پس آنها هستند كه براي من دلسوزي كرده اند ) دور تا دور اتاق
را صندلي گذاشته بودند و مرداني كه از چشم هايشان قطره هاي اشك به پائين مي چكيد
روي آنها نشسته بودند . عزاداران ديگر ، روي قالي چندك زده بودند ، و سعي مي كردند
قيافه هاي خود را هر چه مغموم تر و پريشان تر جلوه دهند . عده اي از آنها آهسته به
پيشانيشان مي زدند و عده ي ديگري ، در حال تفكر ، چانه شان را در دست گرفته بودند ،
مثل اينكه به حل يكي از معضل ترين مسائل علمي مشغولند . صاحب خانه ، شايد براي
اينكه خدمت را در حق دوست از دست رفته اش كامل كند و يا به علت مجهول ديگري ، دستور
داده بود كه در ليوان هاي بزرگ شربت خوري ، قهوه ي غليظ بريزند و به همه تعارف كنند
، هر كس ، در عين اينكه مي كوشيد لب هايش را تكان بدهد و وانمود كند كه فاتحه مي
خواند ، با نگاه وحشت زده اي ليوان هاي پر از قهوه را تماشا مي كرد و نگران بود كه
چگونه بايد اين بدبختي را تحمل كرد . آخوند قوي هيكلي كه از فرط گرما عمامه اش را
روي تريبون گذاشته بود و عبايش را هم به ميخي آويخته بود جلو ميكروفون به صحبتش
ادامه مي داد ( آخوند مرد متجددي بود ) :
ــ باري ، باز هم خدا بيامرزد آن مرحوم
را و در بهشت برين با حوريان زيبا محشورش كند . چه مرد بزرگواري بود ! موي خودش را
در راه ديانت و خدمت به همنوع خاكستري ( آخوند براي چند لحظه قيافه اش منگ و بي
حالت شد و بعد ناگهان گفت ؛ سفيد ) رنگ كرد … ( آقاي مستقيم پيش خودش گفت : «
دروغگو ، كجاي موي من فلفل نمكي شده است ؟ » ) و به جاي اينكه مثل ديگران از در
دروغگوئي و دزدي و بي آبروئي وارد شود كسب حلال پيشه كرد و با عرق جبين و كد يمين
معاش خود و خانواده اش را تأمين مي نمود كه به اين سرنوشت تأثرانگيز دچار شد . همين
افراد هستند كه حضرت صادق عليه السلام درباره ي آنها فرموده است …
آقاي مستقيم
در همين لحظه به فكر افتاد كه پس چرا هيچ كس از آمدن او متوحش نشده است و حتي رفقاي
سابقش كه عامل مرگ او هستند ( معمولاْ ما تقصير مرگ خودمان را به گردن رفقاي
سابقمان مي اندازيم ) با همان نگاه ابلهانه و بي تفاوت به او خيره شده اند . اين
فكر كم كم خود او را متوحش كرد : « پدر سوخته ها ، آيا مقصودشان از اين كار چه بود
؟ مي خواهند مرا دست بيندازند ؟ يا حتي نسبت به مرده ي من هم بي اعتنائي مي كنند ؟
… پدرشان را مي سوزانم ! »
آخوند قوي هيكل همچنان پشت تريبون ايستاده بود ، اما
سخن نمي گفت و به جاي او ، از گوشه اي ، مردي به صداي بلند قرآن مي خواند . پس از
پنج دقيقه كه قرائت قرآن ادامه داشت آخوند بار ديگر شروع كرد ، منتهي اين بار با
صداي رسائي به آواز خواندن پرداخت :
آن يار … كز او خانه ي ما … رشگ پري
بود
سر تا قدمش چون پري … از عيب بري بود
معلوم نشد …
معلوم نشد از چه سبب
مرد و … كجا رفت
تا بود ملك … شيوه ي او پرده دري بود
آقاي مستقيم بلند شد و
آهسته به طرف آخوند رفت ، آخوند كه آوازش رو به پايان مي رفت اندكي صبر كرد و بعد
با نگاه مهرباني به آقاي مستقيم خيره شد و پرسيد :
ــ حضرت آقا ميل داشتيد در
رثاء آن مرحوم صحبتي بفرمائيد ؟
آقاي مستقيم جواب داد :
ــ نوبت مرده ي
خوشبختي است كه ديشب از خبر مرگش اطلاع يافته است .
چشم هاي درشت آخوند آنچنان
بزرگ شد كه گوئي مي خواست از حدقه بيرون بيايد ، در اين حال غبغبش تكان خورد و گردن
قطورش چين برداشت . گفت : « چشم قربان ، همين الساعه » و به طرف ميكروفون رفت
:
ــ چون يكي از آشنايان آن طاب ثراه مي خواهند صحبتي بفرمايند بنده كار خودش را
تمام مي كند . عزاداران ، الان روح پاك آن خدابيامرز در يك گوشه ي اين اتاق به ما
نگاه مي كند و حرف هايمان را مي شنود . الان ملائكه و جن و انس لاي صندلي ها و
درزها كمين كرده اند و عده اي از آنها هم قدم مي زنند تا نظر ما را نسبت به كارها و
عمليات او بدانند . بدانيد كه همه ي اين نظرها را مي نويسند و به پيشگاه با عظمت
عدل الهي مي برند و از روي آنها ثواب و عقابش را معين مي كنند . لذا من از شما
شهادت مي طلبم . هركس به وجدانش رجوع كند ، به قلبش رجوع كند و جواب بدهد . باشد كه
مددي به آن مرحوم مغفور برسانيم ، باشد كه بار گناهان ناكرده اش را سبك كنيم . يا
اميرالمؤمنين ، اي آقايان ! آن مرحوم چطور آدمي بود ؟
جمعيت فرياد كشيد :
ــ
خوب آدمي بود .
ــ براي بار دوم از صدق دل بگوئيد ، چطور آدمي بود ؟
جمعيت
فرياد كشيد :
ــ خوب آدمي بود .
ــ ديگ به سه پايه بند است ، بگوئيد ببينم
چطور آدمي بود ؟
اما قبل از اينكه جمعيت فرصت جواب دادن بيابد ، آقاي مستقيم
آخوند را به كناري زد و خودش پشت تريبون رفت و در مقابل بهت و حيرت عمومي چنين گفت
:
ــ چطور « خوب آدمي بود ، خوب آدمي بود ؟ » هيچ كس نمي تواند بگويد خوب بود يا
بد ، جز خودش ، كارمند سابق اداره ي دخانيات ، كه اكنون دارد حرف مي زند . چشم
هايتان را باز كنيد …
تعجب و شگفتي مردم آنچنان بود كه قدرت هر گونه اقدامي از
هر كسي سلب شده بود ، و هر كس من جمله صاحبخانه و كارگزاران مجلس ، مثل اينكه دشمني
غافلگيرشان كرده باشد ، سعي مي كرد با سكوت و تحمل به مقابله بپردازد . آقاي مستقيم
مثل سرداري كه به گروه اسيران بانگ مي زند فرياد مي كشيد :
ــ هيچكس نمي تواند
قضاوت كند كه او خوب بود يا بد . خود اين آخوند مجسمه ي شهوت و رذالت است . من مي
شناسمش ، چهار تا زن چاق خوشگل دارد . همين شما ، آن دست راستي كه با من رفيق بود ،
دزدي مي كند ، سه چهار تا خانه خريده است ، گويا مقامش هم ترقي كرده است ، آن وقت
چطور شما درباره ي او رأي مي دهيد ؟ مي دانيد آن مرحوم ، پدر سوخته ها ، آن مرحوم
چقدر بچه هايش را دوست مي داشت ؟ هر روز عصر كه به خيابان مي رفت سري به فروشگاه
فرزانه مي زد و گهواره هاي تازه را مي ديد و قيمتشان را مي پرسيد . براي چه ؟ فكر
مي كنيد مي خواست خودنمائي كند ؟ نه ، بدبخت هاي منفور ! براي اينكه بچه هايش هر چه
بيشتر راضي و خوشبخت باشند ، اسم « فريبرز » را در بهترين كودكستان شهر نوشته بود و
هر روز صبح خودش او را با اتومبيلش به كودكستان مي برد ، بعد بلافاصله برمي گشت و «
ستاره » را به دبستان مي رساند . و چنان در اين كار مهارت پيدا كرده بود كه « منصور
» را هم معطل نمي گذاشت و سر موعد او را دم در دبيرستان پياده مي كرد . آن وقت خودش
به اداره اش مي رفت ( مدير كل بود ) براي « كماله » زن زيبايش همه چيز آماده كرده
بود . فكرش را بكنيد :
خانه ي راحت ، پارك ييلاقي ، پول فراوان ، اتومبيل و از
همه مهمتر عشق ، يك عشق پاك آسماني . آن وقت شما جنايتكارها ، امثال همين آخوند ،
زنش را فريفتيد . دامن پاكش را لكه دار ساختيد و بعد هم آمديد فرياد زديد : خوب
آدمي بود . آخر معني خوب همين است كه زن و بچه اش را گرسنگي بدهد ، در حاليكه مي
داند وسائلش آماده نيست عروسي كند و دختر مردم را به بدبختي بكشاند ؟ لعنت بر شما
باد ! چرا به اصرار مي خواهيد او را به مرگ وادار كنيد ؟ چرا در روزنامه آگهي كرديد
؟ اين مجلس ترحيم براي چيست ؟ پدر سوخته ها ! مگر نمي بينيد ؟ مگر چشمتان كور است ؟
خودم هستم : آقاي مستقيم ، كارمند سابق اداره ي دخانيات ، با حروف دوازده سياه و با
كمال تأسف ، با كمال تأسف ، غلط كرديد ، من زنده ام . آقايان من زنده ام : مگر زنده
بودن به نفس كشيدن نيست ؟ آها ! نفس كشيدم . مگر زنده بودن به چيز خوردن نيست ؟
چشمتان را باز كنيد : اين آدامس است ، مي جوم . مگر زندگي خواب نيست ؟ من هر شب مي
خوابم . مي گوئيد عشق نداشته ام ، محبت نديده ام ، مزه ي راحتي را نچشيده ام ؟
متشكرم . اما بهتر است به جاي دلسوزي دست از اين توطئه ها برداريد ، سعي نكنيد مرا
به مرده بودن متقاعد سازيد . مي فهميد ؟ من هنوز هم يك اتاق كوچك در اختيار دارم .
درست است كه سه ماه كرايه بدهكارم ، اما صاحبخانه تاكنون دست از پا خطا نكرده است .
خيلي خوب ، دو تا قالي كهنه در اتاقم پهن كرده ام ، كم چيزي نيست … هنوز هم در
رختخواب مي خوابم . صبح ها مي روم سر كار ، كار احمقانه و خسته كننده و توهين آميزي
دارم ( آخر من ديپلمه ام ) اما ماهي صد و پنجاه تومان گيرم مي آيد . درست است كه
اتاقم مرطوب است ، اما در بيرون خانه هوا و خورشيد هست . بعد از آن ، مرتب شام و
ناهار مي خورم . و خيلي تعجب كنيد ، جنتلمن حسابي هستم : هر روز روزنامه مي خرم .
خيلي خوب . من چه غمي دارم ؟ چه چيز كسر دارم ؟ چرا نبايد زنده باشم و شكرگزاري كنم
؟ از آن گذشته ، اميدوار ، اميد … خودماني مي گويم ، جائي درز نكند ، زن صاحبخانه
به من قول داده است كه دختر ماماني چهارده ساله اش « ژيلا » را برايم مي آورد . آخ
! ژيلا ! من اسمش را گذاشته ام « ژيلا شيطونه » ، خيلي دوستش مي دارم ، همان كه سال
گذشته به فكر افتاده بودم به خواستگاريش بروم و او را سر « گلوريا » هوو بياورم .
چرا براق شده ايد ؟ اين كاري است كه تاجرها و شكم گنده ها مي كنند . چرا من نبايد
بكنم ؟ اما مي دانيد چه شد ؟ گلوريا قهر كرد . بشنويد ، مردم ، بي وفائي زن را گوش
كنيد ! قهر كرد و طلاق گرفت . خيلي خوب بدبخت ها ! با اين همه خوشبختي چرا زنده
نباشم ؟ اتاق ، هوا ، نان ، كار ، اميد و خيلي چيزهاي ديگر . خنده . بله خنده ،
ببينيد مي خندم . پس زنده ام كه مي توانم به مشكلات و موانع بخندم … آنقدر مي خندم
… آنقدر مي خندم كه بتركم …
ولي نتركيد . فقط آنقدر خنديد كه ناگهان بيهوش شد و
به روي زمين افتاد . جمعيت سراسيمه و حيرت زده به پا خواست . قبل از همه دو عضو
اداره ي دخانيات به طرف آقاي مستقيم دويدند . آخوند عبا و عمامه اش را برداشت (
مزدش را قبلاْ گرفته بود ) و مخفيانه فرار كرد . به زودي مردم را متفرق كردند و
آقاي مستقيم را كه همچنان بيهوش و رنگ پريده بود سردست به يكي از اتاق ها بردند و
دكتر كه خبرش كرده بودند و خبرنگاري كه از آن حوالي رد مي شد با اهل خانه در اتاق
جمع شدند . خبرنگار با حرارت تمام چنين توضيح مي داد :
ــ باور كنيد از اين
اشتباهات فراوان است . مثلاْ هفته ي گذشته « قيمه » را « قورمه » چاپ كرده بودند .
يك سال پيش ، اين خبر ساده : « آقاي نخست وزير را وارد مجلس كردند » به اين صورت
چاپ شده بود : « آقاي نخست وزير را در مجلس كردند » همين پريروز ، « آدم » را ،
همين « آدم » معمولي را « عادم » نوشته بودند . آن وقت طبيعي است كه ممكن است آقاي
« مستعين » را آقاي « مستقيم » چاپ كنند .
عضو اداره ي دخانيات گفت :
ــ و
مسلماْ شك او وقتي به يقين مبدل شده است كه « كارمند سابق اداره ي دخانيات » را هم
پشت اسمش خوانده است و البته فكر نكرده است كه ممكن است آقايي هم بوده باشد به اسم
« مستعين » كه سال ها پيش در دخانيات كار مي كرده و روز پيش وفات يافته است .
صاحبخانه گفت :
ــ با اين همه ، ما متوجه غلط مطبعه شديم و در چاپ دوم روزنامه ،
بر اثر درخواست تلفني ما ، آن را اصلاح كردند . ولي البته ، چه مي شود كرد ، حادثه
ي ناگواري است ، تصديق مي كنم . حالا بايد از دكتر بپرسيم كه چه مي شود كرد
…
دكتر كه آقاي مستقيم را به گوشه اي از اتاق كشانده و با نگراني نبض و قلبش را
معاينه مي كرد جواب نداد .
خبرنگار با حرارت بيشتري گفت :
ــ خيلي ساده است .
دو سطر مي نويسيد و مراتب را اعلام مي كنيد و متأسف مي شويد . دست آخر هم تأكيد مي
كنيد كه آقاي مستقيم زنده است .
دكتر به طرف آن ها آمد و گفت :
ــ من او را
سابق هم مي شناختم .
ــ حالا چطور است ؟ خطري ندارد ؟
ــ البته نه ، اما
واقعاْ معلوم نيست بعد چه خواهد شد ، نمي دانم چه بگويم .
خبرنگار كه دوربينش را
آماده ي عكس برداري از آقاي مستقيم ، كه همچنان در گوشه اي افتاده بود ، مي كرد گفت
:
ــ در روزنامه آگهي كنيد ، بنويسيد كه زنده است .
صاحبخانه گفت :
ــ بله
، لازم است . تنها كاري است كه مي توانيم بكنيم ، نيست دكتر ؟
دكتر از جلو
دوربين خبرنگار عقب رفت و جواب داد :
ــ چرا ، چرا ، البته . ولي باز هم بايد
ديد عقيده ي خودش چيست .
پايان