بهرام صادقي
مجموعه، داستان های کوتاه


تأثيرات متقابل

من چون مي دانستم كه دوستم آقاي « رحيم مؤثر » در خانه ي پسرعمويش آقاي « كريم مؤثر » زندگي مي كند بهتر آن ديدم كه به ديدارش نروم ، نمي خواستم در اين وضعِ ناراحت سربارش بشوم . اما كمي از شب گذشته بود كه اتفاقاْ در خيابان به آقاي « فريبرز مؤثر » برخوردم و او هم از طرف پدرش آقاي كريم مؤثر و هم از طرف دوست من آقاي رحيم مؤثر مرا دعوت كرد كه سرافرازشان كنم . گفت مأموريت داشته است كه هرجا مرا ببيند في الحال دعوتم كند و هيچ عذري را نپذيرد . خيابان خلوت و هوا سرد و مه آلود بود و پس از باران ريز و سمجي كه در سرتاسر روز نيز مي باريد لطافت و پاكي مؤثري داشت . ما به اتفاق راه افتاديم . هر دو كمي قوز كرده بوديم و از بيني و دهانمان بخار بيرون مي آمد و دست هايمان در جيب هاي شلوارمان سرما را در خود مي فشرد . وقتي از ميدان « شرافت » گذشتيم آقاي فريبرز مؤثر جداْ و صميمانه از من معذرت خواست و خواهش كرد كه اندكي صبر كنم تا او برود و برادر كوچك ترش آقاي « هوشنگ مؤثر » را كه در آموزشگاه « سعادت ملي » درس مي خواند صدا بزند و مطلب مهمي را كه ظاهراْ مادرش خانم « بلقيس مؤثر » دستور و تذكر داده بود به او بگويد …

من در گوشه ي خيابان ، همان جا كه مغازه ي بزرگ خرازي « ماندالين درخشان » قرار دارد كز كردم و انديشيدم كه چه خوب شد كه باران آرام گرفت ، اما راستي … خودمانيم ، تا آقاي فريبرز مؤثر از پله هاي آموزشگاه سعادت ملي بالا برود و به « كرمعلي وفادار » ، همان دربان پير و باوفائي كه وجودش با ذره ذره ي خشت و گِل آموزشگاه به هم آميخته است ، حاجتش را بگويد و او هم به عادت معمول گوش سنگينش را چندين بار عقب و جلو بياورد و پس از آن براي كسب اجازه خدمت آقاي « بهاءالدين علومي » مدير دانشمند آموزشگاه شرفياب بشود و بعد بيرون بيايد تا به كلاس زبان آلماني برود و آقاي هوشنگ مؤثر را صدا بزند لابد ده دقيقه طول خواهد كشيد و اگر حساب كنيم كه آقاي فريبرز مؤثر مطالب مهمي را كه قرار است بگويد يكايك براي برادرش تكرار و تأكيد كند ده دقيقه ، يك ربع و بلكه بيشتر خواهد شد .

يك ربع و بلكه بيشتر . اين بود كه تصميم گرفتم از گوشه ي خودم بيرون بيايم و چون از كافه ي « ياس سفيد » دل خوشي ندارم به كافه قنادي « باربارا ريتس » كه سرگارسنش « مسيو آندره » با من دوستي ديرين دارد بروم و در اين فرصت بسيار كوتاه چيزي بخورم و كمي گرم بشوم .

به راه افتادم و در عين حال فكر كردم كه مسلماْ ديدار آقاي رحيم مؤثر به اين نحو برايم خوشايند نيست ، زيرا در خانه ي پسرعموي او كه آپارتمان كوچكي بيش نيست و همان است كه دو سال پيش رئيس فعلي اداره ام آقاي « فريد نوع دوست » در آن زندگي مي كرد اطاق به اندازه ي كافي وجود ندارد و به يادم آمد كه آقاي فريد نوع دوست بارها ضمن خنده و شوخي به دوشيزه « مه لقا خانم صميم » ــ كه اگرچه زياد خوشگل نيست اما ماشين نويس لايقي است ــ مي گفت كه مقام رياست را بي جهت به كسي نمي دهند ، همچنان كه بي جهت از كسي نمي گيرند و آن كس كه مي خواهد امروز مثل يك رئيس اداره ي خودساخته در خانه ي راحت و بزرگي كه خودش به سليقه ساخته است زندگي كند ، بله عجله نداشته باشيد مثالش را خواهم آورد : نظير آپارتماني كه امروز من در خيابان « سعدي شيرازي » دارم ، بايد ديروزش را در خانه هاي قوطي كبريتي اجاره اي نظير همان بيغوله هائي كه در خيابان هاي « تيمور لنگ » و « داستايوسكي » و « اشعب طماع » و « بيست متري اول » فراوان است گذرانده باشد … همين يكشنبه ي پيش بود كه ملاّك شكم گنده اي مي خواست خانه ي امروزيم را به مبلغ نود و هفت هزار تومان بخرد ، شايد هم او را بشناسيد . همان است كه ده ها آپارتمان زيبا در خيابان هاي « فردوسي » و « رومن رولان » و « حاتم طائي » و « بيست متري دوم » پشت سر هم قطار كرده است …

چه خوب به ياد آورده بودم ! گوئي صحنه ي گفتگوي آن روز را هم اكنون به چشم مي ديدم : من پشت ميزم نشسته و گوش هايم را تيز كرده بودم و اگرچه چشمهايم را به سوي آقاي « رحمت الله رافع » كارمند ديگر اداره مان برگردانده بودم و خيره به او نگاه مي كردم ، اما مي شنيدم كه دوشيزه مه لقا خانم صميم به آقاي فريد نوع دوست مي گفت :

ــ اوه ! حرف هاي شما را تصديق مي كنم . من هم بايد اين دستورات را به كار ببندم . اما نفرموديد كه خانه ي قبليتان چطور بود و چرا بد بود ؟

بعد آقاي فريد نوع دوست كه هيچ نمي دانم چرا و به چه علت با آقاي رحمت الله رافع مخالف بود به او تكليف كرد كه از اتاق بيرون برود و به دوشيزه مه لقا خانم صميم پاسخ داد :

ــ آه ! خيلي بد بود : تنگ و تاريك بود ، به هيچ وجه مناسب پذيرائي از مهمان و دوست و آشنا نبود ، ما در آن جا جان مي كنديم . حالا شنيده ام كه يكي از آن مؤثرها در آن نشسته است .

من گوش هايم را تيز كردم اما نگاهم را به پنجره دوختم و ديدم كه آقاي رحمت الله رافع مادر مرده با قيافه ي معصوم و چشم هاي بي گناهش كه اشك در آن تاب مي خورد ملتمسانه به من نگاه مي كند ـ راستي چرا از من انتظار كمك داشت ؟ آقاي رئيس مي گفت :

ــ بله ، خانم ! مي توانيد از آقاي « محمود افتخاري » هم بپرسيد . ايشان حي و حاضرند و شنيده ام كه با يكي از مؤثرها دوست هستند . روي اين حساب لابد به خانه ي آنها هم رفت و آمد دارند .

افتخار بر تو باد آقاي محمود افتخاري !

مسيو آندره ماهرانه به من تعظيم كرد و دو « ناپولئون » و سه « شاتو بريان » و يك ليوان قهوه ي فرانسه روي ميز گذاشت . من تازه از اينكه سر افتاده بودم كه كافه قنادي چقدر شلوغ است و در چه جاي نامناسبي نشسته ام تعجب كردم ــ درست در يك گوشه ي تنگ و تاريك ، پشت مجسمه ي قلابي « ونوس » و زير تابلوي اصيل « گل آفتاب گردان » كه كار « آقا ميرزا نگارين » بود گير افتاده بودم . با خودم زمزمه كردم :

ــ آقاي محمود افتخاري ! چشمت كور ، مگر زبانت لال بود ؟ مي خواستي برگردي و به آقاي فريد نوع دوست بگوئي كه اولاْ من با آقاي رحيم مؤثر رفيقم كه حسابش از ديگران جداست و ثانياْ هنوز به خانه اي كه مي گوئي نرفته ام زيرا در آن جا آقاي كريم مؤثر با پدر پيرش « مشهدي عباس مؤثر » و مادر زمين گيرش « كربلائي سلطان مؤثر » و زنش بلقيس خانم مؤثر و دخترانش : « ژيلا » و « روزيتا » و « ژاله » مؤثر و پسرانش فريبرز و هوشنگ و « احمد » مؤثر و دخترعمه ي پير و از كارافتاده ي زنش « بلال خانم مؤثر » و پسرخاله ي عموي پدرش « آقاي رضا مؤثر » زندگي مي كند و دليلي نداشته است كه من به بهانه ي دوستي با آقاي رحيم مؤثر به آنها سر بزنم و در اين وانفسا مزاحمشان بشوم و ثالثاْ شما كه از آپارتمان جديدتان سخن مي گوئيد و قاه قاه مي خنديد و مي خواهيد بلكه دل دوشيزه مه لقا خانم صميم را به دست بياوريد خجالت نمي كشيد و به ياد زن نجيب و زحمتكش و وفادارتان خانم « علويه ي نوع دوست » نمي افتيد كه لابد نگاهش الان از پنجره ي اطاق به سوي خيابان سعدي شيرازي پرواز كرده است ؟ و چشم هاي زيبايش به امتداد خيابان كه با چهارراه « رضائيه » تقاطع مي كند خيره شده است كه شايد شما را از دور ببيند ؟ زيرا همان طور كه بارها خودتان با آب و تاب تعريف كرده ايد ترجيح مي دهيد كه راننده ي تنومندتان « آقا حسين اهوازي » اتومبيل « پاكارد » هشت سيلندرتان را از اين سوي خيابان به طرف خانه هدايت كند نه از جهت مقابل كه به خيابان « لرد آلفرد دوگلاس » مي رسد و در ميدان « نظام الملك » گم مي شود . از اينها گذشته ، چرا دل آقاي رحمت الله رافع را شكستيد و به او كه كارمند شرافتمند و وظيفه شناسي است توهين كرديد ؟ آيا لازم است كه باز هم كارمندي مثل « اكبر ايمان پرداز » داشته باشيد كه در دوران نهضت مقدس مبارزه با فساد مستقيماْ زير دست خودتان كار مي كرد و آن رسوائي بزرگ را در گرماگرم مبارزه تان با اهريمن فساد به بار آورد ؟ كه چه قهرماني ها و چه مبارزه ها كرد ؟ بله ، آقاي محمود افتخاري مي داند كه با كمال افتخار مي نشستيد و غنائم حاصل ار اين نبرد ملي و وجداني را بالمناصفه تقسيم مي كرديد ، مي داند كه از كجا آپارتمان و دم و دستگاه و اتومبيل و خودتان و بچه هايتان و هفت پشتتان را ساخته ايد ، اما هم زبانش لال است و هم به « سيد محسن بقال » و « مشهدي اصغر قصاب » و آقاي « مبشريان » صاحبخانه اش و اداره ي برق خصوصي « درخشان » و پلي كلينيك آقايان دكتر « X » و پروفسور « Y » كه در خيابان « صور اسرافيل » قرار دارد بابت آخرين بيماري پسر هفت ساله اش « گردآفريد » و اولين بيماري ماه جاري خودش چه پول هاي كلان كه مقروض است و مثل سگ مي ترسد كه اگر لب تر كند مبادا حقوقش را قطع كنند و نان و آب را به روي زن و بچه اش ببندند و روزنامه هاي عصر شرح روابط خطرناكش را با دول ديگر و جاسوسان خارجي به تفصيل تمام چاپ بزنند . اين است كه دم نمي زند و به تعريف هاي شما گوش مي دهد و به شوخي هاي تكراري و بي مزه تان ، مثل ديپلماتي ورزيده ، نرم نرمك مي خندد . طفلكي دوشيزه مه لقا خانم صميم ! او هم به كسي مقروض است ؟

ـ جوانكي از رو به رويم گذشت و من ناگهان به ياد ساعت افتادم . ساعت « ناوزر » خودم را گم كرده و ساعت ارزان قيمت « تي يل » را هم كه بلافاصله خريده بودم جيب برها زده بودند . ساعت « اورانوس » زنم را در يك لحظه ي بحراني فروخته بوديم و ساعت « هيل اند روچستر » پسر بزرگم « سعادتمند افتخاري » را كه هم اكنون در كلاس سوم متوسطه ي دبيرستان « آينده ي روشن » درس مي خواند در لحظه ي بحراني ديگري به گرو گذاشته بوديم . در اين ميان ساعت پلاستيكي دختر دو ساله ام « ژينوس » هنوز سالم به دست او مانده بود كه آن هم عيب بزرگي داشت ــ مي دانيد كه اين ساعت ها وقت را نشان نمي دهند .

اما چاره چيست ؟ بايد سر وقت به اداره رسيد و دفتر حضور و غياب را امضاء كرد و پس از آن مدت ها چاي خورد و در انتظار نشست تا آقاي رئيس نزديك ظهر عصباني و خواب آلود از راه برسد . آن وقت برخاست ، سلام گفت و تعظيم كرد و اين همه به ساعت احتياج دارد . اين است كه در اين روزها ساعت سه خط ساخت بمبئي كه از پدربزرگم مرحوم « حاجي ملاكاظم » براي خانواده ي خوشبخت ما به ارث مانده است با همه ي زمختي و سنگيني اش در جيب جليقه ام تكان مي خورد و دقايق انتظار و آن گفتگوهاي كشدار دوستان را كه با بخار چاي و دود سيگار و خميازه هاي بلند و قرقر ارباب رجوع دنبال مي شود تنظيم مي كند .

مسيو آندره چيزي در گوش « آرشاك » گارسن ديگر كافه گفت . همين طور كه در باز و بسته مي شد من بوي تند و نافذ باران و عطر ملايم و پر نشئه ي بام هاي نم خورده را مي شنيدم و انگار كه طعم گس و خنك اسفالت را لاي دندان هايم احساس مي كردم . در كافه زندگي جريان داشت . با خودم زمزمه كردم : در خيابان بهتر مي تواني بوي باران را بشنوي و حتي اگر سرما نخورده باشي و دماغت كار بكند بوي درخت ها را .

خيابان



آقاي فريبرز مؤثر در جستجوي من اين طرف و آن طرف مي رفت و به مغازه ها سرك مي كشيد . او را صدا زدم و حركت كرديم . در يك آپارتمان تنگ و تاريك با سه اطاق كوچك ، در نبش خيابان تيمور لنگ ، در ساعات اول شب ، با نور برقي كه به زحمت چهره ي حاضران را روشن مي كرد ، بوي پياز داغ ، صداي دعوا و گريه ي چند بچه از اطاق مجاور ، سرفه هاي كشدار و مرطوب يك پيرمرد و ناله ي مداوم يك پيرزن ، آواز گوش خراش راديو ، چند صندلي شكسته ي لهستاني و چند دست كه در جلو كشيدن آنها ناشيانه بر يكديگر سبقت مي جست ، نگاه سريع من از همه چيز گذشت ــ قالي هاي كهنه . بعد همه جمع شدند . آقاي رحيم مؤثر آنها را معرفي كرد :

ــ بله ، مدتي است بنده هم سربارشان شده ام . به هر حال همه ي ما از ملاقات شما خوشوقتيم . ايشان آقاي كريم مؤثر پسرعموي من … و زنشان بلقيس خانم … فريبرز خان … اين كوچولو هم …

من گفتم :

ــ به نوبه ي خود خيلي خوشوقتم . حس مي كنم كه در خانواده ي خوشبختي هستم . باور كنيد من هميشه به چنين زندگي ها و خانواده هائي حسد مي برم . هرچند خودم چند بچه دارم اما هنوز احساس مي كنم كه خيلي كم اند . از آن گذشته پيرمردها و پيرزن ها و اقوام دور و نزديك نمك خانواده اند . بركت خانه اند . افسوس كه در خانه ي ما چنين بركتي نيست .

آقاي كريم مؤثر گفت :

ــ بله ، بركت خانه اند .

چند ثانيه در سكوت گذشت . آقاي كريم مؤثر ناگهان از حال عجيبي كه در دنبال حرف هاي من به او دست داده بود بيرون آمد :

ــ خيلي خوب ، بفرمائيد ! خوش آمديد ! آهاي بجنبيد ! ژيلا ، چاي درست كن . اينجا … روي صندلي بفرمائيد … آن مبل را بياوريد .

آن مبل را آوردند و جلو من گذاشتند . من ديدم كه اگر دستم را به بدنه اش بگذارم و فشار بدهم از هم در خواهد رفت . ژيلا چائي آورد . به خاطر من صداي راديو را بلندتر كردند . آقاي رحيم مؤثر گفت :

ــ اينجا ما همه با هم هستيم . اين طور زندگي شيرين تر مي شود .

من گفتم :

ــ بله ، خيلي شيرين تر مي شود . من هم زندگي خوبي دارم . اما البته نه به شيريني شما . شما ماشاءالله خيلي زياد هستيد ، يكي دو خانواده يك جا جمع شده ايد . همين كه هر كس يك گوشه ي كار را مي گيرد و مي كند لذتبخش است . هر كس سازي مي زند ، همه براي خودشان و در عين حال براي يكديگرند . اين جالب است ، تمام خستگي ها را رفع مي كند .

آقاي كريم مؤثر پرسيد :

ــ جنابعالي كجا زندگي مي كنيد ؟ منزلي داريد ؟

ــ بله ، البته . يعني اجاره كرده ايم ، نه اينكه داشته باشيم . در خيابان داستايوسكي است . نزديك است . آن جا دو اطاق و جائي براي پخت و پز دارد ، ماهي ششصد تومان اجاره مي دهيم .

ــ آه ، كمي گران است . اما عوضش حتماْ با بچه ها پهلوي هم هستيد ؟

ــ بله ، البته . چطور مگر ؟ البته با منزل و بچه ها پهلوي هم هستيم . مگر مي شود پهلوي هم نبود ؟

ــ بله ، خيلي اتفاق مي افتد . آدم ممكن است با تمام اقوام و خويشاوندانش يك جا باشد ، اما با خانواده ي خودش يك جا نباشد . مثلاْ ما . اين هم خيلي جالب است ، اما متأسفانه ابداْ خستگي ها را رفع نمي كند . پس شما … جاي شكرش باقي است . شما نمي دانيد اينكه خانواده اي در معني از هم جدا باشند چه معني مي دهد .

به مشهدي عباس مؤثر و كربلائي سلطان مؤثر و روزيتا و ژاله و احمد و بلال خانم مؤثر شام دادند و آنها را خواباندند . براي آقا رضا و هوشنگ مؤثر شام گذاشتند و ديگران به گرد من حلقه زدند . چون مشهدي عباس مؤثر بي خواب مي شد راديو را خاموش كردند . من به گرمي از اينكه مزاحمشان شده ام بار ديگر معذرت خواستم .

آن وقت خبر شديم كه باران به شدت شروع به باريدن كرده است . باران سمج ! من عازم رفتن شدم . زيرا از خيابان تيمور لنگ تا خيابان داستايوسكي به هر حال راهي در پيش داشتم و آنچه نداشتم چتر و پول تاكسي بود . به اصرار مؤثرها كه مي خواستند باز هم بنشينيم تا باران بند بيايد باز هم روي صندلي لهستاني نيمه شكسته نشستم و كوشيدم تعادل خودم را حفظ كنم .

در همين وقت بود كه تكه ي گچ بزرگ و مرطوبي كه از سقف جدا شده بود به شدت بر فرق سرم خورد و آب سرد و گِل آلودي كه از زخم سقف جاري بود بر سر و گردنم ريخت و در امتداد ستون فقراتم به پائين رفت . مورمورم شد . آنها مرا به اطاق ديگر بردند و زير سوراخ سقف طشت گذاشتند . آقاي كريم مؤثر به كمك آقاي فريبرز مؤثر سرم را وارسي كرد و بر زخم مختصرش پنبه ي آلوده به مركوركرم گذاشت . باران شديدتر شده بود . به موقع از ورود ضربه ي دومي كه نزديك بود تكه ي بزرگتري از گچ سقف اطاق دوم را بر سرم فرود بياورد جلوگيري كردند . مرا به گوشه اي كشيدند . آقاي كريم مؤثر چيزي در گوش بلقيس خانم مؤثر گفت و من احساس كردم كه مي خواهند شام بياورند . جنبيدم . نزديك بود كه در اين گوشه هم گچ سقف بر سرمان بريزد . به سومين اطاقشان رفتيم . آن جا همه ي مؤثرهاي كم سال و كهن سال در خواب بودند . من به سقف نگاه كردم و مثل كارشناسي خبره كه هرچه مي داند از تجربه هاي تلخ شخصي فراهم آورده است با چشم دل ديدم كه اينجا هم گچ مرطوب شكم به جلو داده است ــ معلوم است آبستن چه بود ! ناچار آنها را بيدار كردند و با آب گرمي كه تازه آماده شده بود سر و روي گِل آلود مرا شستند . زخم سرم تازه به سوزش افتاده بود . مؤثرها يكايك بيرون رفتند . آنها حتي تعجب هم نكرده بودند . من خوشمزگي مي كردم و قاه قاه مي خنديدم تا آنها را از بابت خودم و حوادثي كه پيش آمده بود كمي راحت كنم . سرانجام زايمان انجام گرفت : ناگهان بخش عمده اي از سقف اطاق سوم فرود آمد . اين بار كسي نتوانست به موقع به كمكم بيايد و آن طور كه بعدها معلوم شد فقط تصادف محض از شر مولود تازه نجاتم داده بود . مسئله اين بود كه ديگران كمابيش تنها به گِل آلوده مي شدند ، اما ضربه هاي مؤثر فقط بر كتف و شانه هاي ضعيف من وارد مي آمد . به ناچار به آخرين پناهگاه خانوادگي ، جائي كه اسمش كريدور بود نقل مكان كرديم . مرا مانند وجود مقدسي كه قرار است به زودي شهيد شود در ميان گرفته بودند ، معلوم بود از اينكه حادثه فقط بر سر من نازل مي شد حرمتي يافته ام . من مصراْ درخواست كردم كه از خدمتشان مرخص شوم زيرا صداي چكه هاي آب از درون آشپزخانه هم به گوش مي رسيد . بيش از همه آقايان كريم و رحيم مؤثر اصرار كردند كه امشب را بد بگذرانم و شام را با آنها صرف كنم و ببينم دست پخت بلقيس خانم مؤثر بهتر است يا دست پخت زن خودم . من گفتم :

ــ باور كنيد دارم از خجالت آب مي شوم . چطور به شما اين همه زحمت دادم ! اما مسلم است كه در خانه ي خودم هم مثل همين جا خواهد بود . مطمئن باشيد آنجا هم خبري نيست ، دم و دستگاهي و بوقلموني نيست كه بر اينجا ترجيحش بدهم ، و به احتمال قوي آنجا هم پاي پنبه و مركوركرم به ميان آمده است . اما درباره ي شام … وقت بسيار است ، بعد از اين سر فرصت خدمت مي رسم . و راجع به دست پخت … هيچ فرق نمي كند ، مسلماْ دست پخت زن من خانم « ماهتاج خانم افتخاري » هم مثل دست پخت بلقيس خانم مؤثر است ، نه بهتر و نه بدتر . در اين چند خيابان همه چيز يك جور است . پس حالا اجازه بدهيد مرخص بشوم …

صداي چكه ي آب .

باران همچنان مي باريد .

حرف من در آنها مؤثر واقع شد .



پايان


عقب    



we provide professional web design. professional flash templates fla source graphic design php dynamic websites web hosting sql mysql database scripting scripts download software tutorial joli flash mp3 player karakol hats afghan iranian haft awrang haftawrang iran afghanistan music songs ebi latest news poetry poems dari persian farsi short stories kabul herat mazar mazar-i-sharif badakhshan bamyan mashad tehran habib qaderi ahmad zaher arash arian band asad badie bareq mirwais naseer tamim bijan mortazawi dariush ehsan aman farhad darya farid ghezali amir jan saboori googoosh haider salim hangama hatef hayeda leila frouhar ustad mahwash marjan moien moieen nasrat parsa nooshaferin nooshaaferin qader eshpari shadkam shadmehr aghili aqili shohra shohreh wahid qasemi wajia farid rastagar walid soroor afghanistan iran haftawrang persian poetry farsi dari listen to music kamran hooman ghomayshi siavash mansour هفت اورنگ افغانستان ایران موسیقی آهنگ ابی آرین اخبار روز شعر دری فارسی داستان کابل هرات مزار شریف بدخشان بامیان مشهد تهران حبیب قادری احمد ظاهر آرش گروه آریان اریان ارین اسد بدیع بارق میرویس تمیم نصیر بیژن مرتظوی داریوش احسان امان فرهاد دریا فرید غزالی فواد رامز گوگوش حیدر سلیم هنگامه هاتف هایده لیلا فرهر استاد مهوش مرجان معین نصرت پارسا نوش آفرین نوشافرین قادر اشپاری شادکام شادمهر اقیلی شهره وحید قاسمی وجیه فرید رستگار ولید سرور جستجو